بی تو روزهام رنگ شب شد
شرح دلتنگی های روزانه ی من
امروز بعد از یک هفته آمدم دیدنت،سر مزار بابک هم رفتم،خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم. خیلی حرف براتون دارم اما اونجا زبونم بند میاد حتی گریه ام هم نمیاد! یک برنامه ریزی کردم که دارم ادامش میدم،نمیدونم کی تغییر اساسی میکنم؟ دلم برات خیلی خیلی تنگ شده،وقتی فیلم هات رو میبینم این دلتنگی بیشترم میشه. زندگی همینه دیگه...چیزی که فکرشم نمیکنی میشه. چقدر دنیا عجیبه ! پنج ماه و نیمه که اینجا بهت سلام میکنم و به عکست شب بخیر میگم... میدونم باید عادت کنم...باید... فقط خدا میدونه چقدر از وانمود کردن به اینکه حالم خوبه بیزارم،اما چه کنم که زندگی اجباره،اجبار... یکی از کارهای بی نتیجه و اجباری که این روزها میکنم ،البته بجز نفس کشیدن،سرحال نشون دادنِ خودمه، شاید تو ظاهر سازی موفق باشم اما اینجوری بیشتر از تو داغون میشم...نمیدونم چرا هرچی حس خوبه تو من از بین رفته! تلقین هم فایده ای نداره. راستی دیشب موهامو رنگ کردم، به یاد تو شرابی کردم... کاش بودی تا اینقدر سخت نفس نمی کشیدم. هنوز دنبال خودمم،خودی که جامونده،کِی و کجا رو نمیدونم! دوستت دارم سلام مامانی چطوری؟ این شنبه نشد بیام دیدی که حالم بد بود،سرمای بدی خوردم... هوا هم بارونی بود.ببخشید. دَرد ،آخرین تجربه تو بود آنچه من هر دقیقه به آن دچار می شوم...


| Design By : Night Skin |


